مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!





طبقه بندی: طنز،لطیفه،جک، 
برچسب ها: داستان نوجوان؛ پیرمرد و عروسک، طنز، خنده، ابوالفضل راشکی قلعه نو، داستان پرواز در آسمانها، مدرسه نمونه امام حسین(ع)، ملک حیدری،  

تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : ابولفضل راشکی قلعه نو | نظرات

زیبا سازی وبلاگ

لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب فروشگاه اینترنتی
  • وب پنجه آفتاب
  • وب مجیک بال
  • وب پی دی سی
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات